X
تبلیغات
آشتی کنان
يــــــزد، شهر كوچه هاي آشتي كنان است؛ كوچه هايي باريك با ديوارهاي بلند كاهگلي...
 

 

 

چنین جشن فــــــرخ از آن روزگار          به ما مانْد از آن خســـــروان یادگار

                                                                                          فردوسی

+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 11:3  توسط حمیدرضا اميري  | 

همین چند روز پیش آلبرتو کانترا از اوستاشناسان بزرگ جهان و از ایرانشناسان اسپانیا به یـــزد آمده بود؛ و همراهش دکتر سالومه غلامی بود که او هم در آلمان ساکن است و به تدریس و تحقیق زبان های باستان مشغول. در آخرین روز سفر این بارشان به یــــزد، به دیدارشان رفتم تا با ایشان مصاحبه ای انجام دهم. آن روز قرار بود به بیابان های اطراف یزد بروند تا گیاه "هوم" را از نزدیک ببینند. پنج نفر شدیم: آلبرتو کانترا، دکتر غلامی، دوستی که در گردآوری تاریخ و فرهنگ یزد همتی دارد و راهنمای ایشان بود، یکی از همشهریان که نسخه ای از اوستا داشت و آورده بود تا کانترا ببیند، و من. با کلی میوه و شیرینی و آجیل و نان و غذا از شهر خارج شدیم؛ و راهمان را در جاده ای خاکی ادامه دادیم؛ به جایی رسیدیم که گیاهان هوم روییده بود... زود بساط ساده و صحرایی پذیرایی، آماده شد. همان جا با کانترا مصاحبه کردم؛ و پرسیدم: چندمین سفرتان به یزد است؟ چه شد به اوستا علاقمند شدید؟ اوستا چه می گوید؟ سابقه ی ایرانشناسی در اسپانیا به کی باز می گردد؟... و سوالاتی از این دست. همه ی این ها را نوشتم تا مقدمه ای باشد برای بیان این چند جمله:

یکی از دوستان همشهری، کیسه ی پلاستیکی را که در اتوموبیل به پوست میوه و دستمال کاغذی و زباله اختصاص داده شده بود؛ در بیابان خالی کرد... هنگام بازگشت، آلبرتو کانترای اسپانیایی و خانم غلامی ساکن آلمان، بی هیچ ادعایی، زباله ها را دوباره جمع کردند؛ درون کیسه ای پلاستیکی ریختند؛ و همراه خودشان به اتوموبیل آوردند. حالا بیابان مثل اولش تمیز و دست نخورده شده بود.

 

پرفسور آلبرتو کانترا

رییس دپارتمان اوستاشناسی در دانشگاه سالامانکای اسپانیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 10:5  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

دو خاطره از زنده یاد استاد ایرج افشار داشتم. اکنون در میراث مکتوب درج شده است:

ــ خوش نداشت از خودش بگوید

ــ مسافران مسافرخانه ی سوت و کور

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 13:44  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

روزی دوستی که تاکنون دو مجموعه ی شعرش به چاپ رسیده؛ این دو بیت را ــ که نمی دانم شاعرش کیست ــ برایم فرستاد:

 

شمسم شدی و مولویم کردی و رفتی         با چنــد غـــزل، منزویم کــردی و رفتی

ناگاه به هم ریخت فَعــــولن، فَعـَـــلاتم          من، مشتــعلِ مشتــعلِ مشتعــــلاتم

 

و من برایش چنین سرودم:

 

بازیچه ی یک شاعـرِ شوریــــده ی مستم       آیا به جـــز این، کارِ دگر هست به دستم؟

شمسـم شده ای؛ مولویم نیـز تو هستی       بی مهرِ تو ای ماه! ندانم که چه هستم!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 21:33  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

       من ندیدم غزلی خوشتر از این

       که تو باشی و

       من و

       کوچه ای از برف...

       همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 16:11  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

تلفن به صدا درآمد.

خبــــــــر اين بود: استاد رمضان رضايي... . باقي خبر را دانستم: درگذشت.

مي خواستي ساعت ها در گوشه اي از كارگاه خجسته بنشيني؛ كردارش را تماشا كني و گفتارش را بشنوي...

دو بار و هر بار، ساعتي كنارش نشستم؛ وقتي حرف مي زد همه تن چشم مي شدم؛ و سراپا گوش...

نام استاد رمضان رضايي برايم يادآور اين واژه هاست: سادگي، كار، دارايي بافي، لبخند، عرفان، زندگي، هنر...

 دستگاه ضبط صدا در دستم بود و در كوچه پس كوچه هاي محله ي وقت و ساعت يزد به دنبال خانه اش مي گشتم. نمي يافتم.

از يكي از اهالي محل پرسيدم: ببخشيد! مي دانيد خانه ي استاد رضايي كجاست؟

گفت: استاد رضايي؟! نه! چه كاره است؟

با تعجب گفتم: دارايي باف!

خنده بر لبش آمد و گفت: هان! عامو رمضون [عمو رمضان] را مي گويي!؟

و بلد راهم شد. درب خانه اش چهار طاق باز بود. درب خانه اش به روي همه باز بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1392ساعت 11:4  توسط حمیدرضا اميري  | 

 از آن زمان كه جناب ابوالفضل بيهقي، تاريخ بيهقي را نوشته، هـــزار سالي مي گذرد. از 30 جلد كتابش، پنج ــ شش جلــدي بيشتر باقي نمانده. بقيه اش؟ بقيه اش در زمان حياتش معدوم شـــده! در آن 24 جلد، چه نوشته بوده كه معدوم شـــده؟ ما چه مي دانيم. حتما كسي نبايــــد مي دانسته كه از بين رفته. خودش هم در جايي از كتابش اشاره اي مي كند و زود مي گذرد. دو بخش از تاريخش را گهگاه زمزمه مي كنم:

قومي ساخته اند از محمـــودي و مسعـــودي؛ و به اَغراض ِ خويش مشغول. ايـــــــــزد ـــ عـزَّ ذِكـره ـــ عاقبت، به خيـــــر كناد!

 .

.

.

بـــــــدا قوما كه ماييم...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1392ساعت 14:20  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

روزی از دوستی این شعر را دریافت کردم:

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند برای بادها

 

و در پاسخش چنین سرودم:

نگرانم

نگرانم ؛ نه ز ديروز و نه فردا

نگرانم كه همين چاي به فنجان

                                      نرسد بر لب من ؛ من بدهم جان.

غم جانكاه من اينست :

                             در اين مزرعه ، فردا نبـرَد كاه مرا باد!

نگرانم نكني خاك مرا ياد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1392ساعت 19:42  توسط حمیدرضا اميري  | 

زمستان بود؛ سال ۱۳۸۴؛ با سازمان میراث فرهنگی یزد همکاری داشتم؛ به شهرستان خاتم رفته بودم؛ در جنوب استان یزد؛ و در همسایگی فارس و کرمان.
رفته بودم برای بررسی و شناسایی ۶۰ اثر تاریخی آنجا؛ تا در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسد. یکی از آن آثار، بنای خشت و گلی منفرد و کوچکی بود در حاشیه ی مزارع حسین آباد؛ در نزدیکی شهر هرات؛ نامش دوازده امام. دور و برش می چرخیدم؛ ابعادش را متر می کردم؛ یادداشت بر می داشتم و از آن عکس برداری می کردم. در حال و هوای خودم بود؛ داشتم قدم قدم عقب می رفتم تا زاویه و فاصله ی دوربین عکاسی را تنظیم کنم؛ صدای خشم آلود یک سگ مرا به خود آورد؛ نگاه کردم؛ چند قدمی سگی بودم که مرغ مُـرده ای به دهان گرفته بود؛ گویی گمان می کرد قصد تصاحب غذایش را دارم! آماده ی حمله بود؛ به یادم آمد نباید از سگ فرار کنم؛ خم شدم تا سنگی بردارم و به سمتش پرتاب کنم؛ خشم سگ بیشتر شد؛ دوستی که همراهیم می کرد و از اهالی هرات بود و از دور شاهد ماجرا فریاد برآورد: صبر کن! دست نگه دار! تکان نخور! نگاهت را از سگ بردار! آرام دور شو! آرام! آرام تر! ...
خودم خوب می دانستم؛ آن دوست هم، همین را می گفت: کمتر از ثانیه ای لازم بود تا تکه تکه شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 13:6  توسط حمیدرضا اميري  | 

حاصل آن پژوهش، این شد: "گذرگاه امام رضا (ع) در یزد". برای انجامش به کتابخانه، اکتفا نکرده بودم؛ و چندین بار مسیر باستانی فارس ــ خراسان را زیر پا گذاشتم. راهی که امروزه بخش هایی از آن فراموش شده و سال هاست از رونق افتاده؛ مثلا جادّه ای که از نزدیکی روستای اسفند آباد ابرکوه می گذرد. از آن جا با دو دوست، به دره ی هنشک (heneshk) رفتیم؛ و بعد به آبادی گوشتی رسیدیم؛ نام این آبادی در سفرنامه های دوره ی قاجار زیاد آمده؛ مزرعه ی محقری بود؛ سگی قوی هیکل کنار استخر کم آبش دراز کشیده بود. آرامشش به ما این جرات را داد تا نزدیکش شویم. به هنگام بازگشت، آن سگ هم برخاست! دوستانم  فــرار را بر قــرار ترجیح دادند؛ حالا من مانده بودم و آن سگ عظیم الجثه! دستانش را که بالا می آورد از سـر و گردنم بالاتـــر می زد؛ گویی می خواست دستانش را به روی سینه یا شانه هایم بگذارد تا نقش بر زمین شوم. به یادم آمد که پدرم گفته بود هیچ وقت از سگ فرار نکن! تنها قدمی عقب می گذاشتم تا آن سگ بر من فرود نیاید! دقایقی ـــ که البته بر من ساعتی گذشت ـــ این رویارویی، طول کشید. صاحب سگ از راه رسید؛ با اشاره ای حیوان را به آرامش دعوت کرد؛ و من با چهره ای که از ترس، مثل گچ، سفید شده بود به دوستانم ملحق شدم؛ آن ها داشتند می خندیدند! شاید از ترس!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 15:16  توسط حمیدرضا اميري  | 

دبستان ِ تعلیمات ِ اسلامی ِ رمضانی می رفتم. آن زمان، بهترین مدرسه ی یزد بود؛ حالا نمی دانم! حیاطی وسیع داشت و حدود ششصد دانش آموز. به همّت زنده یاد حجّه الاسلام وزیری ساخته شده بود؛ آن بزرگمرد، احیاگر ِ مسجد جامع یزد بود و موسّس ِ کتابخانه ی بی نظیر وزیری.

آقای علومی، ناظم مدرسه ی ما بود. او نقش بسزایی در علاقمندی دانش آموزان به دین و قرآن داشت. بیشتر، لبخندش را دیده بودم و کمتر، اخمش را. در مراسم صبحگاهی، مدام به دنبال بهانه ای می گشت تا دانش آموزان، با صدای بلند صلوات بفرستند.

آقای علومی می گفت: "لا اله الا الله" کلید ِ بهشت است؛  و من خوشحال بودم که می دانم کلید بهشت چیست! با این همه گاهی از خود می پرسیدم مگر نباید کلید، در دست آدمی باشد؟! و مگر می توان با زبان، دری را گشود؟!

آقای علومی می گفت: خدا از رگ ِ گردن به ما نزدیک تر است؛ عربیش را هم به بچه ها یاد داده بود که من هیچ وقت، حفظ نشدم! با عقل کودکانه ام هر چه این جمله را  تجزیه و تحلیل می کردم، مفهومش را نمی فهمیدم!

آقای علومی می گفت: بهشت زیر پای مادران است؛ و من روزی کف پای مادرم را برای تماشای بهشت، نگاه کردم و گفتم: یعنی چه که آقای علومی می گوید بهشت اینجاست!؟

آقای علومی می گفت: اگر پنج شنبه ها یکصد صلوات بفرستید هر چه خواسته باشید خدا به شما می دهد. و من می خواستم این ادّعایش را آزمایش کنم؛ آن وقت ها از میان خوارکی ها ی دنیا "پشمک" را بیشتر از همه چیز، دوست داشتم؛ به خودم گفتم صد صلوات می فرستم تا ببینم پدرم  ــ که خدا همه ی رفتگان را بیامرزد ــ با پشمک به خانه می آید؟! موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشتم؛ مگر یک نفر؛ کسی که محرم ِ اسرارم بود: مادر! آن روز پدر با پشمک به خانه آمد! و ایمان من به آقای علومی بیشتر شد! "هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 12:1  توسط حمیدرضا اميري  | 

کلاس سوم دبستان بودم؛ از تنبیه "آقا معلم" هراس داشتم؛ مرا زیاد تنبیه نمی کرد؛ یعنی درسم آن قدر بد نبود که مدام تنبیه شوم؛ اما اگر بقیه بچه ها هم تنبیه می شدند، من نیز می ترسیدم، می لرزیدم، نفس در سینه ام حبس می شد، و رنگم می شد مثل گچ ِ پای ِ تخته سیاه: سفید.

ابزار ِ تنبیه ِ "آقا معلم" کابل ِ سیاه رنگی بود که  پس از گذشت ِ بیش از بیست سال، هنوز شکل و شمایلش را خوب به خاطر دارم. او گاهی فرصت نمی کرد یا حوصله نداشت کابلش را بیرون بیاورد، و به نواختن یک یا چند سیلی ِ ناگهانی به گوش دانش آموز ِ درس نخوان، بسنده می کرد!

روزی در کلاس نشسته بودیم؛ فارسی داشتیم؛ و درس ِ جدیدی که معلم با صدای بلند، و شمرده شمرده می خواند، شعری بود از سعدی:

 

چه خوش گفــت فـردوسی پاکـــزاد

که رحمـت بــــر آن تربـت پاک بــــاد

میـــــازار مـــوری که دانه کش اســـت

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مــزن بـــر ســـر ناتـــــوان دسـت زور

که روزی در افتی به پایـش چـــو مـور

گرفتـــم ز تو ناتــوان تــر بسی است

توانـا تـر، از تو هم آخر کسی اســت

خدا را بــــر آن بنده بخشایـش اسـت

که خلق از وجودش در آسایش است

 

کلاس تمام شد؛ در مسیر مدرسه تا خانه بر اساس این شعر، برای دوستم این نتیجه را گرفتم :

درست است که حالا "آقا" بچه های کوچک تر از  خودش را می زند؛ اما وقتی می رسد که ما بزرگ و قوی می شویم و او پیر و ناتوان! آن وقت است که مثل مور، پیش پایمان بیفتد!

فردای آن روز دوستم برای "آقا معلم"  خبر چینی کرد، و با صدای بلند گفت آن چه را من آرام به او گفته بودم! و دوباره من ترسیدم، لرزیدم، قلبم افتاد درون ِ سینه ام و نفسم در سینه حبس شد. یادم نمی رود چه ملتمسانه با نگاهم از دوستم می خواستم، نگوید ...

آن روز "آقا معلم" مرا تنبیه نکرد؛ اما من تا ساعتی سرم را روی نیمکت ِ کلاس، گذاشته بودم و داشتم زار زار گریه می کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 20:12  توسط حمیدرضا اميري  | 

اگر تاریخ هشتاد و چند ساله روزنامه اطّلاعات را زیر و رو کنی و صفحه به صفحه آن را جستجو، به این تیتر هم می رسی:" یزدی ها ۴ سال است کسی را نکشته اند!" چاپ شده در نوزدهم آبان ماه ۱۳۵۳. شاید این عنوان برای یزدی ها چندان خوشایند نباشد، امّا مطلبش کمی دلپسندتر است. آماری است از وقوع جرم در یزد، وضعیت دادگاه این شهر، و زندان آن؛ و مقایسه ای با چند شهر دیگر ایران؛ این که یزد پایین ترین درصد وقوع جرم را در کشور دارد و شهر تبریز بالاترین را. از تهران و خراسان و شیراز و اصفهان و کرمان هم سخنی به میان آمده. وقتی آن را می خوانی چند پرسش هم ذهنت را کمی به خود مشغول می کند. مثلاً:

چرا  در آن زمان یزد اینگونه بوده ؟ و حالا وضعیتش چطور است؟

چرا تبریز آن گونه بوده؟ و حالا به چه نحو است؟

اصلاً  آیا این آمارها درست است؟

و  چرا حالا بعضی از سازمان ها خوش ندارند آماری ارائه کنند؟

و آماری که حالا ارائه می شود تا چه اندازه معتبر است؟

چرا حالا روزنامه نامه نگاران این موضوعات را بررسی نمی کنند؟

و اصلاً چرا... چرا... چرا... چرا...؟

از این ها بگذریم و برویم سر اصل مطلب. روزنامه اطّلاعات؛ چاپ شده در نوزدهم ۱۳۵۳ هجری شمسی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 16:10  توسط حمیدرضا اميري  |