X
تبلیغات
آشتی کنان
يــــــزد، شهر كوچه هاي آشتي كنان است؛ كوچه هايي باريك با ديوارهاي بلند كاهگلي...
 

 

 

چنین جشن فــــــرخ از آن روزگار          به ما مانْد از آن خســـــروان یادگار

                                                                                          فردوسی

+ نوشته شده در  جمعه 1 فروردین1393ساعت 11:3  توسط حمیدرضا اميري  | 

همین چند روز پیش آلبرتو کانترا از اوستاشناسان بزرگ جهان و از ایرانشناسان اسپانیا به یـــزد آمده بود؛ و همراهش دکتر سالومه غلامی بود که او هم در آلمان ساکن است و به تدریس و تحقیق زبان های باستان مشغول. در آخرین روز سفر این بارشان به یــــزد، به دیدارشان رفتم تا با ایشان مصاحبه ای انجام دهم. آن روز قرار بود به بیابان های اطراف یزد بروند تا گیاه "هوم" را از نزدیک ببینند. پنج نفر شدیم: آلبرتو کانترا، دکتر غلامی، دوستی که در گردآوری تاریخ و فرهنگ یزد همتی دارد و راهنمای ایشان بود، یکی از همشهریان که نسخه ای از اوستا داشت و آورده بود تا کانترا ببیند، و من. با کلی میوه و شیرینی و آجیل و نان و غذا از شهر خارج شدیم؛ و راهمان را در جاده ای خاکی ادامه دادیم؛ به جایی رسیدیم که گیاهان هوم روییده بود... زود بساط ساده و صحرایی پذیرایی، آماده شد. همان جا با کانترا مصاحبه کردم؛ و پرسیدم: چندمین سفرتان به یزد است؟ چه شد به اوستا علاقمند شدید؟ اوستا چه می گوید؟ سابقه ی ایرانشناسی در اسپانیا به کی باز می گردد؟... و سوالاتی از این دست. همه ی این ها را نوشتم تا مقدمه ای باشد برای بیان این چند جمله:

یکی از دوستان همشهری، کیسه ی پلاستیکی را که در اتوموبیل به پوست میوه و دستمال کاغذی و زباله اختصاص داده شده بود؛ در بیابان خالی کرد... هنگام بازگشت، آلبرتو کانترای اسپانیایی و خانم غلامی ساکن آلمان، بی هیچ ادعایی، زباله ها را دوباره جمع کردند؛ درون کیسه ای پلاستیکی ریختند؛ و همراه خودشان به اتوموبیل آوردند. حالا بیابان مثل اولش تمیز و دست نخورده شده بود.

 

پرفسور آلبرتو کانترا

رییس دپارتمان اوستاشناسی در دانشگاه سالامانکای اسپانیا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اسفند1392ساعت 10:5  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

دو خاطره از زنده یاد استاد ایرج افشار داشتم. اکنون در میراث مکتوب درج شده است:

ــ خوش نداشت از خودش بگوید

ــ مسافران مسافرخانه ی سوت و کور

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1392ساعت 13:44  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

روزی دوستی که تاکنون دو مجموعه ی شعرش به چاپ رسیده؛ این دو بیت را ــ که نمی دانم شاعرش کیست ــ برایم فرستاد:

 

شمسم شدی و مولویم کردی و رفتی         با چنــد غـــزل، منزویم کــردی و رفتی

ناگاه به هم ریخت فَعــــولن، فَعـَـــلاتم          من، مشتــعلِ مشتــعلِ مشتعــــلاتم

 

و من برایش چنین سرودم:

 

بازیچه ی یک شاعـرِ شوریــــده ی مستم       آیا به جـــز این، کارِ دگر هست به دستم؟

شمسـم شده ای؛ مولویم نیـز تو هستی       بی مهرِ تو ای ماه! ندانم که چه هستم!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 21:33  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

       من ندیدم غزلی خوشتر از این

       که تو باشی و

       من و

       کوچه ای از برف...

       همین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 بهمن1392ساعت 16:11  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

تلفن به صدا درآمد.

خبــــــــر اين بود: استاد رمضان رضايي... . باقي خبر را دانستم: درگذشت.

مي خواستي ساعت ها در گوشه اي از كارگاه خجسته بنشيني؛ كردارش را تماشا كني و گفتارش را بشنوي...

دو بار و هر بار، ساعتي كنارش نشستم؛ وقتي حرف مي زد همه تن چشم مي شدم؛ و سراپا گوش...

نام استاد رمضان رضايي برايم يادآور اين واژه هاست: سادگي، كار، دارايي بافي، لبخند، عرفان، زندگي، هنر...

 دستگاه ضبط صدا در دستم بود و در كوچه پس كوچه هاي محله ي وقت و ساعت يزد به دنبال خانه اش مي گشتم. نمي يافتم.

از يكي از اهالي محل پرسيدم: ببخشيد! مي دانيد خانه ي استاد رضايي كجاست؟

گفت: استاد رضايي؟! نه! چه كاره است؟

با تعجب گفتم: دارايي باف!

خنده بر لبش آمد و گفت: هان! عامو رمضون [عمو رمضان] را مي گويي!؟

و بلد راهم شد. درب خانه اش چهار طاق باز بود. درب خانه اش به روي همه باز بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1392ساعت 11:4  توسط حمیدرضا اميري  | 

 از آن زمان كه جناب ابوالفضل بيهقي، تاريخ بيهقي را نوشته، هـــزار سالي مي گذرد. از 30 جلد كتابش، پنج ــ شش جلــدي بيشتر باقي نمانده. بقيه اش؟ بقيه اش در زمان حياتش معدوم شـــده! در آن 24 جلد، چه نوشته بوده كه معدوم شـــده؟ ما چه مي دانيم. حتما كسي نبايــــد مي دانسته كه از بين رفته. خودش هم در جايي از كتابش اشاره اي مي كند و زود مي گذرد. دو بخش از تاريخش را گهگاه زمزمه مي كنم:

قومي ساخته اند از محمـــودي و مسعـــودي؛ و به اَغراض ِ خويش مشغول. ايـــــــــزد ـــ عـزَّ ذِكـره ـــ عاقبت، به خيـــــر كناد!

 .

.

.

بـــــــدا قوما كه ماييم...!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1392ساعت 14:20  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

روزی از دوستی این شعر را دریافت کردم:

چایت را بنوش

نگران فردا نباش

از گندمزار من و تو

مشتی کاه می ماند برای بادها

 

و در پاسخش چنین سرودم:

نگرانم

نگرانم ؛ نه ز ديروز و نه فردا

نگرانم كه همين چاي به فنجان

                                      نرسد بر لب من ؛ من بدهم جان.

غم جانكاه من اينست :

                             در اين مزرعه ، فردا نبـرَد كاه مرا باد!

نگرانم نكني خاك مرا ياد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 دی1392ساعت 19:42  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

 

                                    کنار سنگ سرد قبر من منشینید!

                                    برخیزید؛

                                                و زندگان را دریابید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت 20:3  توسط حمیدرضا اميري  | 

زمستان بود؛ سال ۱۳۸۴؛ با سازمان میراث فرهنگی یزد همکاری داشتم؛ به شهرستان خاتم رفته بودم؛ در جنوب استان یزد؛ و در همسایگی فارس و کرمان.
رفته بودم برای بررسی و شناسایی ۶۰ اثر تاریخی آنجا؛ تا در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسد. یکی از آن آثار، بنای خشت و گلی منفرد و کوچکی بود در حاشیه ی مزارع حسین آباد؛ در نزدیکی شهر هرات؛ نامش دوازده امام. دور و برش می چرخیدم؛ ابعادش را متر می کردم؛ یادداشت بر می داشتم و از آن عکس برداری می کردم. در حال و هوای خودم بود؛ داشتم قدم قدم عقب می رفتم تا زاویه و فاصله ی دوربین عکاسی را تنظیم کنم؛ صدای خشم آلود یک سگ مرا به خود آورد؛ نگاه کردم؛ چند قدمی سگی بودم که مرغ مُـرده ای به دهان گرفته بود؛ گویی گمان می کرد قصد تصاحب غذایش را دارم! آماده ی حمله بود؛ به یادم آمد نباید از سگ فرار کنم؛ خم شدم تا سنگی بردارم و به سمتش پرتاب کنم؛ خشم سگ بیشتر شد؛ دوستی که همراهیم می کرد و از اهالی هرات بود و از دور شاهد ماجرا فریاد برآورد: صبر کن! دست نگه دار! تکان نخور! نگاهت را از سگ بردار! آرام دور شو! آرام! آرام تر! ...
خودم خوب می دانستم؛ آن دوست هم، همین را می گفت: کمتر از ثانیه ای لازم بود تا تکه تکه شوم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 تیر1390ساعت 13:6  توسط حمیدرضا اميري  | 

حاصل آن پژوهش، این شد: "گذرگاه امام رضا (ع) در یزد". برای انجامش به کتابخانه، اکتفا نکرده بودم؛ و چندین بار مسیر باستانی فارس ــ خراسان را زیر پا گذاشتم. راهی که امروزه بخش هایی از آن فراموش شده و سال هاست از رونق افتاده؛ مثلا جادّه ای که از نزدیکی روستای اسفند آباد ابرکوه می گذرد. از آن جا با دو دوست، به دره ی هنشک (heneshk) رفتیم؛ و بعد به آبادی گوشتی رسیدیم؛ نام این آبادی در سفرنامه های دوره ی قاجار زیاد آمده؛ مزرعه ی محقری بود؛ سگی قوی هیکل کنار استخر کم آبش دراز کشیده بود. آرامشش به ما این جرات را داد تا نزدیکش شویم. به هنگام بازگشت، آن سگ هم برخاست! دوستانم  فــرار را بر قــرار ترجیح دادند؛ حالا من مانده بودم و آن سگ عظیم الجثه! دستانش را که بالا می آورد از سـر و گردنم بالاتـــر می زد؛ گویی می خواست دستانش را به روی سینه یا شانه هایم بگذارد تا نقش بر زمین شوم. به یادم آمد که پدرم گفته بود هیچ وقت از سگ فرار نکن! تنها قدمی عقب می گذاشتم تا آن سگ بر من فرود نیاید! دقایقی ـــ که البته بر من ساعتی گذشت ـــ این رویارویی، طول کشید. صاحب سگ از راه رسید؛ با اشاره ای حیوان را به آرامش دعوت کرد؛ و من با چهره ای که از ترس، مثل گچ، سفید شده بود به دوستانم ملحق شدم؛ آن ها داشتند می خندیدند! شاید از ترس!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 تیر1390ساعت 15:16  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

 


 گاه می اندیشم؛

 بازیچه ی دستان شاعری هستم

 که سوژه کم آورده ست!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 خرداد1390ساعت 12:38  توسط حمیدرضا اميري  | 

دبستان ِ تعلیمات ِ اسلامی ِ رمضانی می رفتم. آن زمان، بهترین مدرسه ی یزد بود؛ حالا نمی دانم! حیاطی وسیع داشت و حدود ششصد دانش آموز. به همّت زنده یاد حجّه الاسلام وزیری ساخته شده بود؛ آن بزرگمرد، احیاگر ِ مسجد جامع یزد بود و موسّس ِ کتابخانه ی بی نظیر وزیری.

آقای علومی، ناظم مدرسه ی ما بود. او نقش بسزایی در علاقمندی دانش آموزان به دین و قرآن داشت. بیشتر، لبخندش را دیده بودم و کمتر، اخمش را. در مراسم صبحگاهی، مدام به دنبال بهانه ای می گشت تا دانش آموزان، با صدای بلند صلوات بفرستند.

آقای علومی می گفت: "لا اله الا الله" کلید ِ بهشت است؛  و من خوشحال بودم که می دانم کلید بهشت چیست! با این همه گاهی از خود می پرسیدم مگر نباید کلید، در دست آدمی باشد؟! و مگر می توان با زبان، دری را گشود؟!

آقای علومی می گفت: خدا از رگ ِ گردن به ما نزدیک تر است؛ عربیش را هم به بچه ها یاد داده بود که من هیچ وقت، حفظ نشدم! با عقل کودکانه ام هر چه این جمله را  تجزیه و تحلیل می کردم، مفهومش را نمی فهمیدم!

آقای علومی می گفت: بهشت زیر پای مادران است؛ و من روزی کف پای مادرم را برای تماشای بهشت، نگاه کردم و گفتم: یعنی چه که آقای علومی می گوید بهشت اینجاست!؟

آقای علومی می گفت: اگر پنج شنبه ها یکصد صلوات بفرستید هر چه خواسته باشید خدا به شما می دهد. و من می خواستم این ادّعایش را آزمایش کنم؛ آن وقت ها از میان خوارکی ها ی دنیا "پشمک" را بیشتر از همه چیز، دوست داشتم؛ به خودم گفتم صد صلوات می فرستم تا ببینم پدرم  ــ که خدا همه ی رفتگان را بیامرزد ــ با پشمک به خانه می آید؟! موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشتم؛ مگر یک نفر؛ کسی که محرم ِ اسرارم بود: مادر! آن روز پدر با پشمک به خانه آمد! و ایمان من به آقای علومی بیشتر شد! "هر کجا هست خدایا به سلامت دارش"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اردیبهشت1390ساعت 12:1  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

 

بسم‌الله الرحمن الرحيم

درگـذشـت خـسـارتـبـار پژوهشگر،‌ عالم و كتاب‌شناس با فرهنگ جناب آقاي ايرج افشار كه دل در گرو عشق به ايران عزيز و فرهنگ بارور اين مرز و بوم داشت موجب تأثر فراوان شد. من اين مصيبت را به خاندان محترم افشار و همه دوستداران آن فقيد سعيد و فرهيختگان كشور تسليت عرض مي‌كنم و براي آن سفركرده از درگاه خداوند آمرزش و رحمت و براي بازماندگان معزز صبر و اجر و سلامتي مسألت دارم.

سيدمحمد خاتمي

21/12/1389

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 18:17  توسط حمیدرضا اميري  | 

 

 

حدودا ً سال 1378 بود. کتابخانه ی دکتر علی اکبر سیاسی را به دانشگاه یزد اهدا می کردند؛ و در این کار استاد ایرج افشار هم نقش و حضوری داشت. به دیدارش شتافتم تا با ایشان گفتگویی رادیویی انجام دهم؛ امّا او حاضر نشد از خودش کلامی بگوید. به اصرار، تنها دقایقی درباره ی دکتر علی اکبر سیاسی صحبت کرد و خاطره ای تعریف نمود. او خوش نداشت از خودش بگوید.

در برنامه رادیویی "مشاهیر یزد" هم که در آرشیو صدا و سیمای یزد موجود است و در آن سلسله برنامه ها، مفاخر این دیار از زندگی خود گفته اند، ایرج افشار به جای این که از خودش گفته باشد، از تاریخ و فرهنگ یــــزد سخن گفته است. او خوش نداشت از خودش بگوید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 اسفند1389ساعت 15:27  توسط حمیدرضا اميري  | 

رفتی و رفتن تـــو آتش نهـاد بــــر دل            از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل

۱۶ مهرماه ۱۳۰۴ آمد   و    ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ رفت

 

از آن شب ده سالی می گذرد؛ شاید هم بیشتر! خسته و کوفته، در گوشه ای از کویر، در شهری به نام مروست، به مسافرخانه ی سوت و کوری رفته بودم تا بیاسایم؛ تنها مسافرخانه ی آن شهر که بی رونقی، عاقبت کارش را به تعطیلی کشاند. آن شب، اما در یکی دیگر از اتاق های آنجا مسافران دیگری هم بودند که خوابشان نمی ربود و تا صبح می گفتند و می شنیدند. گویی به گوشه ی دنجی در کویر پناه آورده بودند تا فارغ از گوش ها و چشم های نامحرم، هر چه می خواهد دل تنگشان با هم بگویند! در گیر و دار خستگی من، و صدای بلند آنان تنها دو کلمه به خاطرم مانده: "دانشگاه" و "تهران" ...

زود، صبح شد. مسافران کفش و کلاه کردند و رفتند. باز هم مسافرخانه، مثل بیشترین روزهای عمرش سوت و کور شده بود. از اتاق بیرون آمدم. مسافران هنوز در حیاط  بودند.

از سرایدار پرسیدم: آنها که بودند؟

گفت: نمی دانم!

گفتم: می توانم برگ پذیرششان را ببینم؟!

نشانم داد. نام ها آشنا بود:

ــ ایرج افشار

ــ محمد رضا شفیعی کدکنی

ــ منوچهر ستوده

ــ شاید نفر چهارمی هم بود که من به یاد ندارم!

خیلی می خواستم بروم تا بر دستان ایرج افشار بوسه زنم؛ در برابر منوچهر ستوده دست ادب بر سینه گذارم؛ و محمد رضا شفیعی کدکنی را بگویم: ... چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی؛ به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را.

اما از یک جوان کم روی یـــزدی چنین توقعی نمی توان داشت! ایستادم؛ از دور نگاهشان کردم تا رفتند!

 * * * * * 

 

جناب آقای حسین مسرت ــ پژوهشگر نام آشنای تاریخ و فرهنگ یزد ــ در بخش نظرات، نوشته ام را چنین تکمیل فرموده اند:

... یادش بخیر. آن روز استاد به من زنگ زد که می خواهم به مروست و هرات و بوانات بروم. کسی را می شناسی که همراهی مان کند و من آقای تاج آبادی را معرفی کردم که خیلی در حق آنها محبت کرد. نفر چهارم دکتر محمد اسلامی بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 16:33  توسط حمیدرضا اميري  | 

کلاس سوم دبستان بودم؛ از تنبیه "آقا معلم" هراس داشتم؛ مرا زیاد تنبیه نمی کرد؛ یعنی درسم آن قدر بد نبود که مدام تنبیه شوم؛ اما اگر بقیه بچه ها هم تنبیه می شدند، من نیز می ترسیدم، می لرزیدم، نفس در سینه ام حبس می شد، و رنگم می شد مثل گچ ِ پای ِ تخته سیاه: سفید.

ابزار ِ تنبیه ِ "آقا معلم" کابل ِ سیاه رنگی بود که  پس از گذشت ِ بیش از بیست سال، هنوز شکل و شمایلش را خوب به خاطر دارم. او گاهی فرصت نمی کرد یا حوصله نداشت کابلش را بیرون بیاورد، و به نواختن یک یا چند سیلی ِ ناگهانی به گوش دانش آموز ِ درس نخوان، بسنده می کرد!

روزی در کلاس نشسته بودیم؛ فارسی داشتیم؛ و درس ِ جدیدی که معلم با صدای بلند، و شمرده شمرده می خواند، شعری بود از سعدی:

 

چه خوش گفــت فـردوسی پاکـــزاد

که رحمـت بــــر آن تربـت پاک بــــاد

میـــــازار مـــوری که دانه کش اســـت

که جان دارد و جان شیرین خوش است

مــزن بـــر ســـر ناتـــــوان دسـت زور

که روزی در افتی به پایـش چـــو مـور

گرفتـــم ز تو ناتــوان تــر بسی است

توانـا تـر، از تو هم آخر کسی اســت

خدا را بــــر آن بنده بخشایـش اسـت

که خلق از وجودش در آسایش است

 

کلاس تمام شد؛ در مسیر مدرسه تا خانه بر اساس این شعر، برای دوستم این نتیجه را گرفتم :

درست است که حالا "آقا" بچه های کوچک تر از  خودش را می زند؛ اما وقتی می رسد که ما بزرگ و قوی می شویم و او پیر و ناتوان! آن وقت است که مثل مور، پیش پایمان بیفتد!

فردای آن روز دوستم برای "آقا معلم"  خبر چینی کرد، و با صدای بلند گفت آن چه را من آرام به او گفته بودم! و دوباره من ترسیدم، لرزیدم، قلبم افتاد درون ِ سینه ام و نفسم در سینه حبس شد. یادم نمی رود چه ملتمسانه با نگاهم از دوستم می خواستم، نگوید ...

آن روز "آقا معلم" مرا تنبیه نکرد؛ اما من تا ساعتی سرم را روی نیمکت ِ کلاس، گذاشته بودم و داشتم زار زار گریه می کردم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 20:12  توسط حمیدرضا اميري  | 

اگر تاریخ هشتاد و چند ساله روزنامه اطّلاعات را زیر و رو کنی و صفحه به صفحه آن را جستجو، به این تیتر هم می رسی:" یزدی ها ۴ سال است کسی را نکشته اند!" چاپ شده در نوزدهم آبان ماه ۱۳۵۳. شاید این عنوان برای یزدی ها چندان خوشایند نباشد، امّا مطلبش کمی دلپسندتر است. آماری است از وقوع جرم در یزد، وضعیت دادگاه این شهر، و زندان آن؛ و مقایسه ای با چند شهر دیگر ایران؛ این که یزد پایین ترین درصد وقوع جرم را در کشور دارد و شهر تبریز بالاترین را. از تهران و خراسان و شیراز و اصفهان و کرمان هم سخنی به میان آمده. وقتی آن را می خوانی چند پرسش هم ذهنت را کمی به خود مشغول می کند. مثلاً:

چرا  در آن زمان یزد اینگونه بوده ؟ و حالا وضعیتش چطور است؟

چرا تبریز آن گونه بوده؟ و حالا به چه نحو است؟

اصلاً  آیا این آمارها درست است؟

و  چرا حالا بعضی از سازمان ها خوش ندارند آماری ارائه کنند؟

و آماری که حالا ارائه می شود تا چه اندازه معتبر است؟

چرا حالا روزنامه نامه نگاران این موضوعات را بررسی نمی کنند؟

و اصلاً چرا... چرا... چرا... چرا...؟

از این ها بگذریم و برویم سر اصل مطلب. روزنامه اطّلاعات؛ چاپ شده در نوزدهم ۱۳۵۳ هجری شمسی:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 16:10  توسط حمیدرضا اميري  | 

رضا وقتی به دنیا آمد، مادرش از دنیا رفت. پنج سالش که شد، آبله گرفت و دو چشمش نابینا شد. دوازده سالش که شد، پدرش خدابیامرز شد. هفت روز پس از فوت پدر، رفت تا جایی کاری برای خود دست و پا کند. آن وقت ها در میبد زیلو بافی، رونق داشت. او هم مشغول همین کار شد. آفتاب نزده به دنبال استاد کارش می رفت و از خواب بیدارش می کرد؛ و تا شب کار می کرد. حالا پنجاه سالی از آن روزها می گذرد. در فیروزآباد میبد، کارگاهی دارد؛ ابعادش پنج متر در پنج متر. یک دستگاه زیلو بافی بیشتر ندارد و با عشق می بافد. او استاد رضا صبّاغی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 16:38  توسط حمیدرضا اميري  | 

یادش بخیر، آن حدوداً سه سالی که در میراث فرهنگی یزد مشغول بودم؛ در معاونت پژوهشی؛ مکانش در آن زمان بقعه سید شمس الدین بود، در محلّه چهار منار ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 14:57  توسط حمیدرضا اميري  | 

مردمان اشکذر، هنوز خوب به یاد دارند آن بادهای سیاهی که تا همین دهه های پیش، آفتاب سوزان اشکذر را ساعتی مقهور خویش می کرد و روز روشن آن را به شبی تاریک بدل می نمود. همه وحشت زده درون خانه هایشان کِز می کردند و حیرت زده قهر و خشم طبیعت را نسبت به این گوشه کویر به تأمّل می نشستند. پس از طوفان همه آستین همّت بالا زده با چهره ای سوخته و عرق جبین ریخته، ریگ های تلنبار شده در پشت درِ اتاق هایشان را پس می زدند و به باغستان می رفتند و دیگر بار به کشت و کار و کسب روزی حلال مشغول می شدند؛ روز از نو روزی از نو ... .

در این جنگ و جدال طبیعتِ خشن، با مردمان سازگار و شکرگزار، پیروزی از آن موج های خروشان ریگ های روانی بود که به سمت اشکذر می آمد و آبادی را در دریایی از ریگ غرق می کرد. ناگزیر مردم آب و آبادی را برمی داشتند و عقب نشینی می کردند. از همین روی، اگر بخواهیم موقعیت اشکذر قدیم را بیابیم، باید به سوی جنوب غربی ترین نقطه اشکذر کنونی روانه شویم. آنجا که مسجد جامع، قلعه، آسیاب آبی و امام زاده اشکذر واقع است.

جالب این جاست که در این هجوم همیشگی ریگ های روان به اشکذر قدیم، تنها مسجد جامع آن بود که سرفراز باقی ماند و در طی قرون سر، خم نکرد؛ و این از اعتقاد مردمانی نشأت می گرفت که از نیاکان خویش شنیده بودند مسجد جامعشان را امام حسن (ع) بنا نهاده است! (به همین دلیل آن را مسجد امام حسن (ع) هم می نامند) و مگر شیعه اهل بیت می گذارد٬ یادگار امام دوّمش از چشم ها پنهان بماند! زنان اشکذری وقتی برای به جای آوردن نماز در آن مسجد نظر کرده، تل های ریگ را پشت سر می گذاشتند، به هنگام بازگشت، گوشه چادر خود را از ریگ هایی که در مسجد جمع شده بود پر کرده بیرون می بردند؛ چرا که شنیده بودند و باور داشتند با این کار حاجتشان روا می شود. همین بود که پس از قرن ها، سرنوشت مسجد بسان دیگر آثار اطرافش نشد؛ هر چند که در سالیان اخیر مسجد امام حسن (ع) هم نتوانست در برابر آهن و بتن تاب آورد، آن را کوبیدند تا بر عظمتش بیافزایند!! این فاجعه هم شاید بی ارتباط با آن افسانه ای  نبود که زبان به زبان شنیده بودند بانیان مسجد، گنج گرانبها یی را درون پوست شتری نهاده و برای تعمیر مسجد در یکی از ستون های آن نهان کرده اند.

غارتگران میراث فرهنگی، سنگ محراب نفیسش را هم که متعلّق به قرن نهم هجری قمری بود به سرقت بردند، اگرچه چندی بعد دو نیم شده اش در ریگزارها یافت شد.

می گویند قنات اشکذر هم  _ به عنوان قدیمی ترین اثری که در اشکذر می توان از آن نام برد _ مظهرش ابتدا در کنار مسجد جامع آبادی بوده است. همچنین نام محلّه ای که این آثار در آن واقع شده "توده" است، به معنای میان ده. این ها همه نشانه ها و دلایل آشکاری است از این که هسته اصلی و مرکزی اشکذرِ تاریخی و باستانی، در جنوب غربی اشکذر کنونی واقع است. بی شک همانگونه که آسیاب آبی این محل سالیان دراز در زیر ریگ مدفون بود، اینک هم کوچه پس کوچه ها و بناهای خشت و گلی آن در زیر خروارها ریگ آرمیده است. شنیده ام و ندیده ام که سازمان میراث فرهنگی بخش هایی از آن ها را از دل خاک بیرون آورده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 تیر1389ساعت 8:13  توسط حمیدرضا اميري  | 

پنج شنبه بود. هیجدهم تیر ماه. در کنار همه خبرها این خبر هم بود: استاد مهدی آذر یزدی درگذشت. شاید برای بعضی از یزدی ها مهم تر از این خبر آن که قرار است، آذر را شنبه (بیستم تیر ماه) در تهران تشییع کنند و همانجا به خاک سپارند. آن روزها همه خبرها تلخ بود...

                                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 تیر1389ساعت 23:33  توسط حمیدرضا اميري  | 

نیست گردشگری که به یزد بیاید و از آنجا دیدن نکند؛ شاید بیشتر به خاطر اسمش. به زندان اسکندر معروف است، اما نه زندان بوده و نه زندان هست. مدرسه بوده، مدرسه ضیائیه؛ به یادگار مانده از قرن هشتم هجری، هفتصد سال پیش. آن زمان مدارس زیادی از این دست در یزد بود که بدین شهر، اعتباری بخشیده بود.

مدرسه ضیائیه پایابی دارد، خوش طرح و نقش؛ آنان که به هوای تماشای زندان اسکندر بدانجا می روند، می پندارند این پایاب، همان قسمت اصلی زندان است! دیروز که به آنجا رفته بودم گردشگری پس از دیدن پایاب، گفت: سر و وضع زندان اسکندر بهتر از خانه و زندگی ماست!

مدرسه ضیائیه اتاق های کوچک و بزرگ فراوانی دارد؛ و من این همه را نوشته ام تا مقدمه ای باشد برای  یکی از آن اتاق ها؛ اتاقی در گوشه حیاط مدرسه. با پلانی مربع شکل، به ابعاد تقریبی چهار متر، به پستویی هم راه دارد. این اتاق، کارگاه هنرمند ۳۹ ساله ایست. نامش علی دهقانی و اصالتاً اهل محمود آباد یزد. چکشی و قلمی در دست دارد و بر روی مس حکاکی می کند. ۲۴ سالی می شود که دستان او با این ابزار آشناست. آنچه درباره کارش نوشته، قاب گرفته و به سینه اتاق نصب کرده:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 21:13  توسط حمیدرضا اميري  | 

او در کار ترمه است. از ترمه یزد٬ حرف ها برای گفتن دارد٬ هم در سینه اش و هم در خانه اش. از طرّاحیش سخن به میان می آورد و اسباب نقشه زنیش را نشان می دهد. در گذر هنر ترمه بافی٬ از شیوه دستی به ماشینی نقش بسزایی داشته و با حرارت و شوق از آن می گوید. بهترین کارش را جلد قرآنی می داند که به میهمانان کنفرانس کشورهای اسلامی (تهران-۱۳۷۶) هدیه شده؛ طرحش از آقای آیت اللهی است، در کارگاه خجسته بافته شده، و نقشه زنیش را او انجام داده؛ استاد حاج حسین حسینی را می گویم.

او می گوید آن روزها که با دست، ترمه می بافتند٬ شاید روزی نیم متر هم بافته نمی شد و حالا که ماشینی شده٬ دو متر هم می بافند، و حتّی با دستگاه های جدیدتر تا ده متر. آرزو دارد در یزد٬ خانه ای به نام "خانه ترمه" ایجاد شود تا هر آنچه در این نیم قرن، فراهم آورده در آنجا سامان یابد؛ امّا گویا غیر او کسی نیست که دل بسوزاند. می خواهد آن چه درباره ترمه می داند و دارد٬ برای آیندگان بماند؛ اما گویا غیر او کسی نیست که بخواهد. بی انصافی نکنم، یک نفر دیگر هم هست؛ آقای هاشمی، که در گوشه میدان امیر چقماق کارگاهی راه انداخته و دو دستگاه سنّتی ترمه بافی علم کرده؛ و آموزش می دهد. رایگان هم آموزش می دهد. بگذریم از این که استقبال شده یا نه! گویا در شبیخون دود و بتن، دست و پا زدن برای احیای هنرهای سنّتی، آب در هاون کوبیدن است. روزی از استاد رمضان رضایی پرسیدم: آینده دارایی بافی را چگونه می بینید؟ با حسرت پاسخ داد: رو به فراموشی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 تیر1389ساعت 14:17  توسط حمیدرضا اميري  | 

متولد ۱۲۹۹ شمسی است. در محله مالمیر یزد به دنیا آمد. هفت، هشت ساله بود که نزد پدرش و پدر بزرگش مشغول بافت "روفرشی" شد. حالا ۶۰ سالی می شود که خانه و کارخانه اش در محله گنبد سبز است. او استاد حسین ملک الصبا است و به دارایی بافی مشغول.

امروز به دیدنش رفتم و از کار و زندگیش پرسیدم. خدا را شکر حافظه قویی دارد و باز هم خدا را شکر از کار افتاده نشده. می گوید روزی دوازده ساعت کار می کند و از گذشته اش یاد می کند که روزانه هیجده ساعت کار می کرده. او سلامتیش را مرهون کار می داند. سینه اش پر است از رازها و رمزها. اگر ساعت ها پای صحبت هایش بنشینی خسته نمی شوی. خوش مشرب است و زحمتکش و فروتن، و البته گمنام. وقتی خواستم دستش را ببوسم، گفت تاکنون نه دست کسی را بوسیده ام و نه گذاشته ام دستم را ببوسند. در یک کلام، عارف است.

پرسیدم: استاد ملک الصبا آرزویتان چیست؟

گفت: یک دارایی ببافم که از لحاظ کیفیت و ظرافت همانند دارایی های صد سال پیش باشد. آن وقت به عزراییل می گویم، کار دیگری ندارم!

برای آینده، برنامه هایی هم در سر دارد. می خواهد کارخانه یک دستگاهیش را به کارگاهی بزرگتر گسترش دهد! امکاناتش را هم دارد. او در بین همه این دارایی ها، غم از دست دادن همسرش را هم دارد. ۶ سالی می شود که بانویش از دنیا رفته. به شوخی گفتم: همسر دیگری انتخاب کنید. و او جدّی پاسخ داد: در مرام ما نیست. هشت نسل پیش من، زرتشتی بوده اند. نه! نمی شود. در مرام ما نیست! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 18:16  توسط حمیدرضا اميري  | 

نگارنده اذعان دارد، در پژوهش "شناخت محله"، تنها وظیفه گردآوری مطالب را عهده دار بوده است. این مجموعه در ۲۰۲ صفحه تنظیم گردیده و در اختیار واحد آموزش و پژوهش صدا و سیمای مرکز یزد قرار گرفته است.                                    

                  

در هفدهمین جشنواره تولیدات رادیویی و تلویزیونی مراکز استان ها که  اسفند ماه سال ۱۳۸۸ در بندرعباس برگزار شد، "شناخت محله" به عنوان بهترین پژوهش در بخش پژوهش های منجر به تولید تلویزیونی شناخته شد. و حالا چکیده آن:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 5 تیر1389ساعت 13:9  توسط حمیدرضا اميري  | 

در پژوهش «مسجدجامع يزد» از سه منظر «تاريخي»، «معماري» و «مردم نگاري»، اين بناي باشكوه مورد بررسي قرار گرفته و در يك بخش «كتابخانه وزيري يزد» به عنوان عنصر جدايي ناپذير مسجد معرفي شده است. در مقدمه آن نوشتم:

هنوز تمام نشده است ... اين جمله‌ايست كه براي خانه و همسايه و دوست و همكار تكراري شده ... و چقدر مشكل و سخت است شنيدنش براي آقاي كشفي (مدير واحد پژوهش صدا و سيماي يزد) ... اگر چه هر بار كه مي شنود لبخندي مي‌زند! لبخند پر معنايي كه اگر تلخ و اگر شيرين، از يك طرف جسارتم را بيشتر مي كند و از طرف ديگر شرمندگيم را !

نه ... اصلاً ... كوتاهي نكرده‌ام ... مگر مي‌شود به همين سادگي هزار سال فرهنگ و تاريخ و هنر و هويت و عشق را تمام كرد ؟! ... تازه، وقتي با آن همه جمال و جلال الفتي پيدا مي كني، نه مي‌تواني و نه مي خواهي تمامش كني ... و حال كه حاصل تلاش شب و روزم پيش روست، اگر باز بپرسند پژوهش «مسجد جامع يزد» به كجا رسيد؟ پاسخم اين است :

                                                              هنوز تمام نشده ...                  

                                                                                          حميدرضا اميري

                                                                                           شهريور ۱۳۸۵


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 23:46  توسط حمیدرضا اميري  | 

"کاروانسراهای استان یزد"  عنوان پژوهشی است که در سال ۱۳۸۷ برای صدا و سیمای مرکز یزد انجام شد. این تحقیق در یازدهمین دوره معرفی پژوهش های برتر فرهنگی، هنری و اجتماعی استان یزد (سال ۱۳۸۷) به عنوان پژوهش برتر در محور فرهنگ و میراث فرهنگی شناخته شد.

در اين پژوهش ۲۱۱ صفحه ای به شناسايي راهي پرداخته شده که کاروانسراي ياغميش را به رباط شمش وصل مي‌کرد و بناهاي وابسته به اين مسير تاريخي معرفي گرديده است. و حالا چکیده آن:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 22:56  توسط حمیدرضا اميري  | 

نگارنده، طی چندین سال تحقیقات میدانی و کتابخانه ای، برای تشخیص مسیر عبور امام رضا (ع) در استان یزد، بیش از بیست و چهار مکان را شناسایی کرده و به آثار ارزشمندی دست یافته است، که در پژوهش «گذرگاه امام رضا (ع) در یزد» به معرفی آن پرداخته است.

این تحقیق در دوازدهمین دوره معرفی پژوهش های برتر فرهنگی، هنری و اجتماعی استان یزد (سال ۱۳۸۸) به عنوان پژوهش شایسته تقدیر معرفی شد. و حالا کمی درباره این پژوهش ۱۴۰ صفحه ای که امیدوارم به صورت کتاب منتشر شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 13:36  توسط حمیدرضا اميري  | 

از آن زمان که به جمع آوری تمبر علاقه مند شدم، بیست سالی می گذرد. در تابستان  ۱۳۸۷ به ذهنم آمد، مقاله مختصری بنویسم و در آن به معرفی تمبرهایی بپردازم که به یزد مربوط می شوند، اما حاصل آن، پژوهشی ۱۰۴ صفحه ای شد که برای واحد آموزش و پژوهش صدا و سیمای مرکز یزد، در زمستان ۱۳۸۸ به انجام رسید. و حالا کمی درباره آن:  

                                                                

«تمبر» تنها یک قطعه کاغذی نیست که برای ارسال محموله پستی مورد استفاده قرار گیرد، بلکه بازگوکننده هویّت یک ملّت است، انعکاس دهنده تاریخ و فرهنگ یک کشور و بیانگر سیاست‌هاي زمامداران آن.

چاپ اوّلین تمبر ایران در سال ۱۲۴۷ هجری خورشیدی در زمان ناصرالدّین شاه قاجار صورت گرفت، و از آن زمان تاکنون تمبرهای بسیاری با موضوعات متنوّع منتشر شده است. در پژوهش"یزد در آیینه تمبر ایران" به معرّفی ۲۲ تمبر پرداخته شده که به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به یزد مربوط می‌شوند.

+ نوشته شده در  جمعه 4 تیر1389ساعت 12:24  توسط حمیدرضا اميري  | 

مطالب قدیمی‌تر